بیا تو دم در بده
حرفای روزمره
پس به زودی خداحافظ برای همیشه به نام تو خداي من سلام . بازم من ! آره من ، اينبارم اومدم دل غمين تر از هميشه . فقط تو مي دوني دارم نابود مي شم تو اين محنتكده . خدايا كسي رو ندارم . خدايا تو رو به هر كي برات عزيزه نجاتمون بده . خسته شدم خدا ! چرا تمومش نمي كني ؟ تا كي عذاب ؟ تا كي رنج ؟ به كي بگم ؟ خدايا گله دارم ازت ؟ آخه تو بگو شكايت دنيا رو جز تو پيش كي ببرم ؟ خيلي وقته پيشت اومدم به دادخواهي اما جوابمو نمي دي . هر روز مي شينم پاي درد دل اين اون ! همراهشون اشك مي ريزم اونقدر گريه مي كنم كه وقتي ساعت از 7 عصر مي گذره سردرد و معده درد امونمو مي بره . يكي به دادمون برسههههههههههههههههه . خدايا دارم تو سكوتم ضجه مي زنم دارم فرياد مي زنممممممممممممم . خدايا ببين ديبا رو . چره نگامون نمي كني . خيلي ساله داريم عذاب مي كشيم اما همه مون صبرمون به سر اومده. تا به حال هر چي ازت شنيده بودم مهربوني بود و رحمت ! اما دارم شك مي كنم بهت . نگاه مي كنم به گذشته ي پدر و مادرم ، به زندگيه خودم ! هميشه به خودمون فشار آورديم كه مردمو نرنجونيم . خدايا تو كه شاهد بودي . تو كه ديدييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي بابا ديگه نمي تونم . به كي بگم قلبم داره مي تركه . نمي تونم به خودت قسم خدا . ديگه نمي تونم . لبريزشدم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا . تو عادل نيستي خدا . ديگه نمي گم عادلي ، نه عدالت نداري . مي خوام ناشكري كنم كه جونمو بگيري . مي خوام به خاطر كفر گويي زودتر عمرمو بگيري تا ديگه چشماي لعنتيم نبينه اينهمه بدي. دردو . بچه ها دعا کنید زودتر کار پیدا کنم . به بیکاری عادت ندارم . اگه بیکار بمونم دیوونه می شم . راستی چرا هر جا می ری واسه کار پارتی بازیه ؟ منم که بی پارتی ! هر جا می رم می گن استعداد داری هنرمندی ! با اراده ای !!! اما بازم پارتی بازی نمی ذاره جایی واسه کار باز شه . دلم گرفته از این آدما . من کار می خوامممممممممممممممم یکی کمک کنههههههههه به نام خداوندي كه مهر به ذاتش را در كوچه پس كوچه هاي نوجواني ، در جاي جاي قلبم به يادگار نهاد . به نام تو كه عزيزي براي وجود تاريكم . به نام تو كه قلب هميشه بارانيم را التيامي . باز هم سائل كويت كشان كشان ، وجود ناپاكش را به ذات اقدس ربوبيت ، به نظاره آورده . نمي دانم با كدامين زبان سلام كنم ! نمي دانم آيا سلامم را پاسخي هست ؟ آنگاه كه تن رنجور و پر گناهم را بر پاكيه ذكرت شستشو مي دهم با خود اميد دارم به وصال معبودي كه جز كويش سائلان را راه نجاتي نيست . باز هم دل هواي گريستن دارد .اما اشك نيز دريغ دارد باريدن را . عطش ناتمام وجودم مرهمي جز قطره هاي شور نميابد . چون دسترسی نداشتم بهت برات آف گذاشتم یاهو لطف کن به یاهوت سربزن . منتظر جوابت هستم . می دونم باعث شدم دوستیه ۲ سالمون زیر سوال بره . اما می خوام برگردی به دوستیمون . منتظر آفتم . باران می بارد و وجودم را تشنه ی پروازمی سازد . دلم هوای باریدن دارد . هوای خیس شدن زیر باران . آتش درونم را مرهمی نمی یابم . چرا وجودم سوخته ؟ چرا هر کس به تلنگری گران روح رنجورم را به سویی می کشد ؟ دلم هوای سفر دارد ! رفتن و گذشتن ! دلم روزهای بی دردی را می طلبد . دلم روزهای بی بغضی را می طلبد . چه آسان دل به روزگار سپردم و چه آسان زخم خوردم از او که گمان نمی رفت بر نامرادیش . روزی که گمان نمی بردم بر بی رحمیه روزگار ، چنان وجودم را در غضب سوزاند که هیچگاه نفهمیدم به راستی گناهم این میان چه بود ؟ به چه جرمی ؟ روزها گذشت و امید من بر التیام این زخم ناسوروجودم تداعیگر امیدی عبث بود . آری روزها بر تن درهم شکسته ام قدم زنان گذشت و رد شد و این میان من ماندم و داغی حاصل از سادگیه دل . ساده دل خوشباورم چه سوزناک ضجه زد اما هیچ گوشی را میل شنیدن نبود . هیچکس به خاطر نداشت روزی این گوشه ی سرزمبن خاکی دختری بود پرغرور ، سرشار از امید ، که گامهایش زمین را با عشق می بوسید به تلافی روزهای خوشبختی . روزی کسی لحظه ها را با فخر فروشی به خوشی کودکانه اش می فروخت . روزی کسی بود که بر نامرادیها لبخند زد و نگذاشت طوفان چه کنم بر خرمن هستیش آتش زند . روزی کسی بود که نگاه هیچ شوخ چشمی را به عظمت نگاه اهورایی نازنین معشوقه پر نازش نفروخت . روزی کسی بود که سراپا غرور بود اما در کاسه ی چشمان خداوندگارش خاک درگاه می شد و پیشانی می سایید بر آستان حضرتش .روزی کسی بود که قفل دروازه ی دلش را به دوردست ترین نقطه ی آفرینش برد تا دست هیچ نامحرمی بوسه بر گرانبها گوهر بی مثالش نزند . روزی کسی بود که ثانیه هارا با نگاه شیطنت وارش به بازیه روزها می کشاند. روزی کسی بود که کسی بود . سوالی ازم پرسیده بودید باید بگم جواب سوالتون منفیه هنوز به اون سایت نرفتم چطور مگه ؟ هوالمحبوب دنيا جاي غريبي ست پر هياهو اما سرشار ار غربت و تنهايي . تنها اين ميان آنان كه سكوت را پذيرايند گذر ظالمانه ي ثانيه ها را به شهادت مي نشينند . گويي دنيا فراموشكار شده . فراموش كرده روزي انسان خاك ناچيزش را به قدومش تقدس بخشيد . ديروزها كه توپي سرگردان بيش نبود كدامين بازدم حيات راكدش را به تحول مي كشاند ؟ سنگينيه قدمهاي چه كسي غبارش را به قيام وا مي داشت ؟ آ ري ، ديروزها به فراموشي رفته وآنچه مانده كپه اي خاك غرور است كه بر شانه هاي چسبناك پوستين دنيا ، بالهاي بي وزن رفتن را به زنجير مي كشد . امروزها مديون به تاراج رفتن داراييه ديروزهاست و هنوز دستاويزي نمي يابد بر سهل انگاريه وجدان .آري ، تاريخ مي داند گرانبها گوهر خلقت را به پرتگاه كدامين ورطه كشانده . گويي آخرين ضربانهاي اين تپش بي جان را اميد نجاتي نيست . سوسوي اندك اين حيات نيمه جان ، توان روشناييه ثانيه هاي تاريك اين عقل خاموش را نيزندارد و از همين روست كه در فهم زجر روح عاجز است . چرا كه ظلمت لفافه ي نقش دار جهل است و براي حوشباوران تن پروري چون انسان ، طلب دل . اينروزها چنان سرگردان نقش هايمان شده ايم كه توان بلند كرده سر را نداريم و از آن سبب فراموش كرده ايم كه روزي بر صحنه ي دنيا رانده شديم . فراموش كرديم روز اول دنيا تبعيدگاهي خوار بود كه آفريده ي خلف الهي خاكش را لايق زيستن نمي دانست اما امروز چه نا خلف شده ! يادمان رفت روزي از سرزميني رانده شديم كه خاكش پرورشگاه طوبي بود ، همان كه شاخه هاي مغرورش سايه بان سرمان بود . و چنان خو گرفتيم با هواي مسموم اين غربتكده ، كه لطافت هواي زادگاهمان را به خاطره هاي دور دست سپرديم و دل بستيم به همين توده ي ويرانگر سرگردان در فضا . سلام دوست خوبم آقا یا خانم آباتا فرموده بودید ایمیلتون رو از رو اسمتون پاک کنم تا براتون مشکلی پیش نیاد . از اونجاییکه دلم نمی خواست دوست و منتقدی چون شما رو از دست بدم جسارت کردم و اسمتون رو در اد لیست یاهوم اضافه کردم . نشد ایمیل بزنم گفتم رعایت ادب رو به جا بیارم و همینجا پیشاپیش عذر تقصیر بطلبم . ۸۵/۱۱/۲۱ ۲۱:۰۰ طلاييه - سه راه شهادت اينجا زندگي بوي گلهاي ياس را به زرق و برق آدمهاي شيك پوش شهري نفروخته . اينجا هنوز بوي خون مي دهد . وقتي در تاريكي شب روي خاكريزها و در نور كوچك چراغ قوه كنار راوي حركت مي كنم قلبم لرزشي عجيب حس مي كند و هنوز حضور قديسان بسيجي را حس مي كنم . مي گريم با چشمان محروم نديدن و با نگاه قلبم مرداني را مي بينم كمين كرده پشت خاكريزها در سكوت . جوان است ، هنوز پشت لبش سبز نشده اما قلبي دارد به وسعت دشتهاي سوزان جنوب . وجودش غريب است اما عجيب بوي آشنايي مي دهد . مي گريم براي سالهاييكه رفته اند و ديگر باز نمي گردند . براي خود كه احساس مي كنم جا مانده ام . عجيب است آرامشي كه سالهاست در شهر و ميان آدمهاي شسته رفته مي جستم ، اينجا ميان اين خاكريزها با لطافتي غربت وار مييابم . مي گريم براي قلبي كه ميان خاكريزها جا مي گذارم . مي گريم براي تنهاييه امروزم كه فزونتر از ديروز مرا احاطه مي سازد . مي گريم براي روحم كه گويي تولدي دوباره يافته ، اما هيهات كه واهمه دارم ميان آلودگيها به لجن كشيده شود .

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()









