تبليغاتX
بیا تو دم در بده

بیا تو دم در بده

حرفای روزمره

خدا حافظی سخته اما دفتر زندگیه من هم بسته شد انگار

پس به زودی خداحافظ برای همیشه

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:0 توسط دیبا| |
 

به نام تو

خداي من سلام .

بازم من ! آره من ، اينبارم اومدم دل غمين تر از هميشه . فقط تو مي دوني دارم نابود مي شم تو اين محنتكده . خدايا كسي رو ندارم . خدايا تو رو به هر كي برات عزيزه نجاتمون بده . خسته شدم خدا ! چرا تمومش نمي كني ؟ تا كي عذاب ؟ تا كي رنج ؟ به كي بگم ؟ خدايا گله دارم ازت ؟ آخه تو بگو شكايت دنيا رو جز تو پيش كي ببرم ؟ خيلي وقته پيشت اومدم به دادخواهي اما جوابمو نمي دي . هر روز مي شينم پاي درد دل اين اون ! همراهشون اشك مي ريزم اونقدر گريه مي كنم كه وقتي ساعت از 7 عصر مي گذره سردرد و معده درد امونمو مي بره . يكي به دادمون برسههههههههههههههههه .

خدايا دارم تو سكوتم ضجه مي زنم دارم فرياد مي زنممممممممممممم .

خدايا ببين ديبا رو . چره نگامون نمي كني . خيلي ساله داريم عذاب مي كشيم اما همه مون صبرمون به سر اومده.

تا به حال هر چي ازت شنيده بودم مهربوني بود و رحمت ! اما دارم شك مي كنم بهت . نگاه مي كنم به گذشته ي پدر و مادرم ، به زندگيه خودم ! هميشه به خودمون فشار آورديم كه مردمو نرنجونيم . خدايا تو كه شاهد بودي . تو كه ديدييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

بابا ديگه نمي تونم . به كي بگم قلبم داره مي تركه . نمي تونم به خودت قسم خدا . ديگه نمي تونم . لبريزشدم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .

 تو عادل نيستي خدا . ديگه نمي گم عادلي ، نه عدالت نداري . مي خوام ناشكري كنم كه جونمو بگيري . مي خوام به خاطر كفر گويي زودتر عمرمو بگيري تا ديگه چشماي لعنتيم نبينه اينهمه بدي. دردو .

دارم فرياد مي زنم خدا . تو رو به هر كي واست عزيزه به صدام گوش كن . به علي قسم قلبم داره از فشار منفجر مي شه . به خدا امشب قلبم وانسه خيليه .
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:25 توسط دیبا| |
کارمو از دست دادم .

بچه ها دعا کنید زودتر کار پیدا کنم .

به بیکاری عادت ندارم . اگه بیکار بمونم دیوونه می شم .

راستی چرا هر جا می ری واسه کار پارتی بازیه ؟

منم که بی پارتی ! هر جا می رم می گن استعداد داری

هنرمندی ! با اراده ای !!! اما بازم پارتی بازی نمی ذاره جایی واسه کار باز شه .

دلم گرفته از این آدما .

من کار می خوامممممممممممممممم

یکی کمک کنههههههههه

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 9:54 توسط دیبا| |
به نام او

به نام خداوندي كه مهر به ذاتش را در كوچه پس كوچه هاي نوجواني ، در جاي جاي قلبم به يادگار نهاد . به نام تو كه عزيزي براي وجود تاريكم . به نام تو كه قلب هميشه بارانيم را التيامي .

باز هم سائل كويت كشان كشان ، وجود ناپاكش را به ذات اقدس ربوبيت ، به نظاره آورده . نمي دانم با كدامين زبان سلام كنم ! نمي دانم آيا سلامم را پاسخي هست ؟ آنگاه كه تن رنجور و پر گناهم را بر پاكيه ذكرت شستشو مي دهم با خود اميد دارم به وصال معبودي كه جز كويش سائلان را راه نجاتي نيست .

باز هم دل هواي گريستن دارد .اما اشك نيز دريغ دارد باريدن را . عطش ناتمام وجودم مرهمي جز قطره هاي شور نميابد .

دو كلمه حرف دل تو گلوم گير كرده . مهربونترين يار ! دل دردمند اين بنده چقدر مگه جا داره كه حالا شده دروازه ي شهر ؟ آره ! سنگ صبور بودن سخته . تو درد دلمو مي دوني و فقط تو مي دوني سالهاست دارم صدات مي زنم . فقط تو مي دوني ديدن زجر مادر چقدر سخته ! فقط تو مي دوني خيلي وقته خودمو تنهاييامو به باد سپردمو  دارم سنگ خسته گيه مادرو به سينه مي زنم . خيلي وقته مي شينم كنار پنجره ي قلبمو نگاه مي كنم به خاموشيه چراغاي غربتكده ي قلبم ! غصه ي تنهاييمو نمي خورم دردم چيز ديگه س! ازت هيچكسو هيچ چيزو نمي خوام ! واسه من بودنه تو كافيه . فقط نگام مي افته به كاسه ي چشماي يه الهه ي مقدس ، كه اينروزا قلبش تشنه ي يه قطره شاديه . اونوقته كه خرابات دلم مي شه ويرونه يي كه دفينه هاش درداي بي درمونه نگاهه مادره . دلم گرفته عشق من . صدامو مي شنوي؟
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:14 توسط دیبا| |
دوست خوبم

چون دسترسی نداشتم بهت برات آف گذاشتم یاهو

لطف کن به یاهوت سربزن .

منتظر جوابت هستم . می دونم باعث شدم دوستیه ۲ سالمون زیر سوال بره .

اما می خوام برگردی به دوستیمون .

منتظر آفتم .

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:47 توسط دیبا| |
 هوالحق

باران می بارد و وجودم را تشنه ی پروازمی سازد . دلم هوای باریدن دارد . هوای خیس شدن زیر باران . آتش درونم را مرهمی نمی یابم . چرا وجودم سوخته ؟ چرا هر کس به تلنگری گران روح رنجورم را به سویی می کشد ؟ دلم هوای سفر دارد ! رفتن و گذشتن ! دلم روزهای بی دردی را می طلبد . دلم روزهای بی بغضی را می طلبد . چه آسان دل به روزگار سپردم و چه آسان زخم خوردم از او که گمان نمی رفت بر نامرادیش . روزی که گمان نمی بردم بر بی رحمیه روزگار ، چنان وجودم را در غضب سوزاند که هیچگاه نفهمیدم به راستی گناهم این میان چه بود ؟ به چه جرمی ؟ روزها گذشت و امید من بر التیام این زخم ناسوروجودم تداعیگر امیدی عبث بود . آری روزها بر تن درهم شکسته ام قدم زنان  گذشت و رد شد و این میان من ماندم و داغی حاصل از سادگیه دل . ساده دل خوشباورم چه سوزناک ضجه زد اما هیچ گوشی را میل شنیدن نبود . هیچکس به خاطر نداشت روزی این گوشه ی سرزمبن خاکی دختری بود پرغرور ، سرشار از امید ، که گامهایش زمین را با عشق می بوسید به تلافی روزهای خوشبختی . روزی کسی لحظه ها را با فخر فروشی به خوشی کودکانه اش می فروخت . روزی کسی بود که بر نامرادیها لبخند زد و نگذاشت طوفان چه کنم بر خرمن هستیش آتش زند . روزی کسی بود که نگاه هیچ شوخ چشمی را به عظمت نگاه اهورایی نازنین معشوقه پر نازش نفروخت . روزی کسی بود که سراپا غرور بود اما در کاسه ی چشمان خداوندگارش خاک درگاه می شد و پیشانی می سایید بر آستان حضرتش .روزی کسی بود که قفل دروازه ی دلش را به دوردست ترین نقطه ی آفرینش برد تا دست هیچ نامحرمی بوسه بر گرانبها گوهر بی مثالش نزند . روزی کسی بود که ثانیه هارا با نگاه شیطنت وارش به بازیه روزها می کشاند. روزی کسی بود که کسی بود .

وامروز چه مانده از او ؟ امروز چه مانده از دیبا ؟ مشتی خاکستر که حتی نمای حیات نیز در خود ندارد . امروز افسوسها مانده و آهها . امروز اشکها مانده و بغضها . دلم گرفته دنیا تو را مرهمی هست بر قلب رنجورم ؟ تو را راهی هست بر بخشایش این کوچک ؟ دلم گرفته دنیا .
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:41 توسط دیبا| |
دوست عزیز آباتا

سوالی ازم پرسیده بودید باید بگم جواب سوالتون منفیه

هنوز به اون سایت نرفتم

چطور مگه ؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:33 توسط دیبا| |
 

هوالمحبوب

دنيا جاي غريبي ست پر هياهو اما سرشار ار غربت و تنهايي . تنها اين ميان آنان كه سكوت را پذيرايند گذر ظالمانه ي ثانيه ها را به شهادت مي نشينند . گويي دنيا فراموشكار شده . فراموش كرده روزي انسان خاك ناچيزش را به قدومش تقدس بخشيد . ديروزها كه توپي سرگردان بيش نبود كدامين بازدم حيات راكدش را به تحول مي كشاند ؟ سنگينيه قدمهاي چه كسي غبارش را به قيام وا مي داشت ؟ آ ري ، ديروزها به فراموشي رفته وآنچه مانده كپه اي خاك غرور است كه بر شانه هاي چسبناك پوستين دنيا ، بالهاي بي وزن رفتن را به زنجير مي كشد . امروزها مديون به تاراج رفتن داراييه ديروزهاست و هنوز دستاويزي نمي يابد بر سهل انگاريه وجدان .آري ، تاريخ مي داند گرانبها گوهر خلقت را به پرتگاه كدامين ورطه كشانده . گويي آخرين ضربانهاي اين تپش بي جان را اميد نجاتي نيست . سوسوي اندك اين حيات نيمه جان ، توان روشناييه ثانيه هاي تاريك اين عقل خاموش را نيزندارد و از همين روست كه در فهم زجر روح عاجز است . چرا كه ظلمت لفافه ي نقش دار جهل است و براي حوشباوران تن پروري چون انسان ، طلب دل .

اينروزها چنان سرگردان نقش هايمان شده ايم كه توان بلند كرده سر را نداريم و از آن سبب فراموش كرده ايم كه روزي بر صحنه ي دنيا رانده شديم . فراموش كرديم روز اول دنيا تبعيدگاهي خوار بود كه آفريده ي خلف الهي خاكش را لايق زيستن نمي دانست اما امروز چه نا خلف شده ! يادمان رفت روزي از سرزميني رانده شديم كه خاكش پرورشگاه طوبي بود ، همان كه شاخه هاي مغرورش سايه بان سرمان بود . و چنان خو گرفتيم با هواي مسموم اين غربتكده ، كه لطافت هواي زادگاهمان را به خاطره هاي دور دست سپرديم و دل بستيم به همين توده ي ويرانگر سرگردان در فضا .

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 18:22 توسط دیبا| |

سلام

دوست خوبم آقا یا خانم آباتا فرموده بودید ایمیلتون رو از رو اسمتون پاک کنم تا براتون مشکلی پیش نیاد .

از اونجاییکه دلم نمی خواست دوست و منتقدی چون شما رو از دست بدم جسارت کردم و اسمتون رو در اد لیست یاهوم اضافه کردم .

نشد ایمیل بزنم گفتم رعایت ادب رو به جا بیارم و همینجا پیشاپیش عذر تقصیر بطلبم .

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 5:35 توسط دیبا| |
 دیروز اتفاقی افتاد که منو بر این داشت که قسمتهایی از سفر نامه ی جنوبم رو اینجا بذارم .

 ۸۵/۱۱/۲۱                                                                             ۲۱:۰۰

طلاييه  - سه راه شهادت

اينجا زندگي بوي گلهاي ياس را به زرق و برق آدمهاي شيك پوش شهري نفروخته . اينجا هنوز بوي خون مي دهد . وقتي در تاريكي شب روي خاكريزها و در نور كوچك چراغ قوه كنار راوي حركت مي كنم قلبم لرزشي عجيب حس مي كند و هنوز حضور قديسان بسيجي را حس مي كنم .

 مي گريم با چشمان محروم نديدن و با نگاه قلبم مرداني را مي بينم كمين كرده پشت خاكريزها در سكوت . جوان است ، هنوز پشت لبش سبز نشده اما قلبي دارد به وسعت دشتهاي سوزان جنوب . وجودش غريب است اما عجيب بوي آشنايي مي دهد .

 مي گريم براي سالهاييكه رفته اند و ديگر باز نمي گردند . براي خود كه احساس مي كنم جا مانده ام . عجيب است آرامشي كه سالهاست در شهر و ميان آدمهاي شسته رفته مي جستم ، اينجا ميان اين خاكريزها با لطافتي غربت وار مييابم .

 مي گريم براي قلبي كه ميان خاكريزها جا مي گذارم . مي گريم براي تنهاييه امروزم كه فزونتر از ديروز مرا احاطه مي سازد . مي گريم براي روحم كه گويي تولدي دوباره يافته ، اما هيهات كه واهمه دارم ميان آلودگيها به لجن كشيده شود .

ميان همه ي سالهاي عمرم گويي زندگي نكرده ام . تنها نفس هايم را شرمنده ي هوا ساخته ام . مي گريم براي همه ي لحظه هاييكه ميان اين خاكريزها بدون تامل سپري كردم . مي گريم براي درد عظيمي كه امروز ميان اين خاكها وجودم را تسخير مي كند .
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:16 توسط دیبا| |